|
|
|
|
|
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
ور بیفروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست. سلام... آخی... دلم برای نوشتن تنگ شده بود.من شرمنده ی روی ماه همه تونم. درس و مشقه و امتحانات و گرفتاری... قول می دم تابستون بیشتر بیام. فعلا |
||
|
|
|
|
|
وقتی که گیسوان تو رنگ حنا گرفت
آیینه در مقابل آیینه جا گرفت انداختم به گردن آتش سه تار را انگشت های مرد نوازنده تا گرفت بیهوده سرزنش مکنیدم که دست او دست خدم نبود که دست مرا گرفت تا مادران باکره در خود رها شدند آفت تمام مزرعه ها را فرا گرفت شاعر: حمید عرب عامری پی نوشت: حمید عرب عامری از شاعران خوب استان گلستان- شهستان مینودشت هستند که در حال حاضر یک کتاب از ایشان به چاپ رسیده است. |
||
|
|
|
|
|
من غنچه های نورسم را وا نکردم
پاییز شد من باغ را پیدا نکردم دلمردگی ها چنگ می زد خاطرم را دم بستم و یک بار هم اما نکردم در کودکستان دلم خاموش و خسته صد بار شکستم در خودم بابا نکردم ------------------------------------------ سلام سلام سلام دیر شد ببخشید کمتر وقت می کنم بیام. فعلاً اینو داشته باشید تا بعد... |
||
|
|
|
|
|
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا دريغ سنبله ا را درو نخواهد كرد دروگران همه پييش از درو درو شده اند
حميد مصدق سالها می گذرد و در نم نم باران باز هم یاد تو و خاطراتت مرا رها نمی کند و تمام سعی من این است که در تنهایی خویش تمام احساسم را دفن کنم تا دیگر نه یادی از تو باشد، نه از عشقت ونه از تمام بی کسی هایی که در گذر این لحظات کشیدم. اما همان طور که نتوانستم تو را از نبودن و رفتن منصرف کنم نمی توانم فراموش کنم. به یاد تمام لحظه های با هم بودن می نویسم: تا بی نهایت دوستت دارم. |
||
|
|
|
|
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت....؟ حمید مصدق سلام سلام سلام من اومدم بالاخره اين امتحانا تموم شد آخيييييييش خسته شدم بس كه درس خوندم محض اطلاع " يه دوست": ايميلتو برام بذار تا جوابتو برات ايميل كنم فعلاً.... |
||
|
|
|
|
|
اين شعر تقديم تو كه هيچ وقت باور نكردي دوستت دارم.
در آنجا بر فراز قله ي كوه و پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم كه در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرهاي تيره پر زد نگاه روشن اميدوارم زدل فرياد كردم كاي خداوند من او را دوست دارم، دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبار آلوده و بيتاب كوبيد در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك كلون سخت سنگين را كشيدند ز طوفان صداي بي شكيبم به خود لرزيده در ابري خزيدند
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ درختان در مه سبزي شناور صدايم پيكرش را شست و شو داد زخاك ره درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود به زير پلكها پنهان نگاهش صدايم رفت و با اندوه ناليد ميان پرده هاي خوابگاهش
ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحر که بسته بودند سبک چون گوش ماهی های ساحل بروی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد صدا می خواست تا با پنجه ی خشم حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد می زد از سر درد بهم کی ریزد این خواب طلایی من اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی!!
مگر چندان تواند اوج گیرد صدایی دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمانهاست هنوز این دیده ی امیدوارم خدایا این صدا را می شناسی من او را دوست دارم دوست دارم فروغ فرخزاد |
||
|
|
|
|
|
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگريست صبح ديدم که به اندازه ي يک ابر گريست کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت زير لب زمزمه می کرد و مرا می نگريست پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود که تو گفتی كه سر درد سرم نيست ، مايست آتش خشم پر از قهر تو می گفت : برو جذبه چشم پر از مهر تو می گفت : بايست کاش- ای کاش - که بی واهمه می دانستم راز اين چشم به خون خفته بيدار تو چيست گل من ! بر تو چه رفته است که بر روی لبت ديگر آن خنده جادويی بی شائبه نيست عاشقت هستم اگر چه هدفی بيهوده است دوستت دارم اگر چه سخنی تکراريست شعر من در قفس تنگ تکلف يک عمر زندگی کرد ولی با نفس خويش نزيست |
||